عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
203
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
اين كشور بدر رفت و خود را مريض وانمود كرده جمع كثيرى از سران سپاه خود را باستقبال او اعزام داشت كه در كمال اعزاز و اكرام او را به منزل رساندند . در حوالى نصف شب خادم اسكندر او را گفت : رسولى از طرف پادشاه چين پشت در است و بار حضور ميطلبد اسكندر كه اذن ورود داد خادم او را بدرون آورده پيش برد رسول همچنان در برابر اسكندر ايستاد و شرط ادب بجاى آورده گفت : ممكن است سلطان با من خلوت كنند ؟ اسكندر امر داد كه تمام خدمه و حضّار خارج شوند چون خادم حضور داشت فرستاده گفت : پيغامى را كه من آوردهام نبايد جز تو ديگرى بشنود . اسكندر او را تفتيش كرد و چون حربه با او نديد شمشيرى برهنه در پيش خود نهاده او را گفت : حالا مطمئن باش و هرچه خواهى بگو و بخادم كه خارج ميشد اشاره كرد . گفت من پادشاه چينم نه فرستادهء او « 1 » آمدهام بپرسم كه چه ميخواهى تا آنچه مايلى هرچه دشوار هم باشد انجام دهم و ترا از توسّل بجنگ بىنياز كنم . اسكندر او را گفت : كى از طرف من به تو تأمين داده بود كه با من روبرو شدى ؟ جواب داد اطمينان باينكه اگر تو مرا بكشى اين دليل نخواهد شد كه چينيان كشور خود را به تو دهند و مردن من نيز مانع از آن نخواهد بود كه سلطان ديگرى براى خود انتخاب كنند ضمنا تو هم مرد بدنفس بىرحمى معرّفى خواهى شد . اسكندر چشمها را به زير انداخته ساكت شد و او را مرد دانائى بجاى آورد پس او را گفت : آنچه از تو ميخواهم ماليات پنجسال كشور تست . پادشاه چين گفت چيز ديگر هم ميخواهى - گفت نه - پادشاه چين گفت من آن را به تو مىدهم . اسكندر گفت ولى وضعيّت تو چه خواهد شد ؟ جواب
--> ( 1 ) از شاهنامه : وز آن روى لشگر سوى چين كشيد * سر نامداران بپروين كشيد يكى نامه فرمود پس تا دبير * نويسد از اسكندر شير گير بفرمود هرگونهء خوب و زشت * نويسنده چون نامه اندر نوشت سكندر بشد چون فرستادهاى * گزين كرد بينا دل آزادهاى كه با او بود يكدل و يك سخن * بگويد بمهتر كه كن يا نكن سپه را بسالار لشگر سپرد * وز آنرو ميان پنج دانا ببرد چو آگاهى آمد بفغفور ازين * كه آمد فرستادهاى سوى چين پذيره فرستاد چندى سپاه * سكندر بيامد گرازان به راه